آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

328. کاغذ!

بهت بارها و بارها و بارهاااااااااا گفتم نقاشی فقط روی کاغذ ! بعد باز دیدم رو دیوار نفاشی کشیدی ... یکی رو دیوار بغل جاکفشی و امروز دیدم رو دیوار بغل حمام هم کشیدی ! مداد برداشتی رفتی سراغ دیوار ... دیدمت گفتم آمیتیس ! برگشتی دویدی میگی کاغذ :))))))) بعدم بهت میگم کی اینا رو رو دیوار کشیده ؟ مگه نگفتم فقط کاغذ ؟ دستمو گرفتی بردی اونایی که رو دیوار جاکفشی هم کشیدی رو نشونم دادی :* عاشقتم یعنییییییییییییییییی  همچنان میری روی میز شیشه ای وایمیسی و با بدجنسی منو نگاه میکنی ... یعنی قشنگ میدونی کارت اشتباهه ولی بازم انجامش میدی ! امروز رفتی رو میز و تا منو دیدی مثلا دویدی پایین بعد با کله گیر کردی بین دو تا مبل ! طفلکم انقدر شیطونی نک...
30 مرداد 1393

326. یهویی !

آقا همه چیز کاملا یهویی داره اتفاق میفته ! دیرز زنگ زدم وقت سفارت بگیرم گفت فردا بیا ! منم گفتم باشه !!! بدون فکر ... بابا کلی مدرک میخواد ... هیچی دیگه امیتیس برای اولین بار تنهایی موند مهد ... منم رفتم الهیه فرم گرفتم و رفتم بیمه ی سفر کردم و بعد زنگ زدن که بیتابی میکنه امیتیس ... رفتم برش داشتم و رفتیم عکاسی ازش عکس فوری انداختم و اومدیم خونه ... امیتیس خوابید و بابا اومد و من و مامانی رفتیم برای ترجمه ی مدارک ... بهار طفلکی هم از اونور بدو بدو داشت تا دعوتامه بفرسته ... شب رفتیم خونه ی مامانی اینا خوابیدیم که صبح امیتیس رو بیدار نکنیم ولی کله ی سحر بیدار شد ... هیچی باز بردمش مهد و رفتیم سفارت ... همه ی مدارک کامل بود بجز عکسهامون که جدی...
21 مرداد 1393

325. روزگار ما

آقا آمپس یعنی آدامس ! الان دیدم هی داره میگه آمپس رفتم دیدم آدامس ها رو چپونده تو دهنش ! امروز مامانی باهات فرانسوی تمرین میکرد :) بنجوق رو میگی بوق بوق :)))))))  پُقش رو درست میگی در عوض :) دیروز خونه ی احمد آقا زدی در دی وی دی رو باز کردی بعد میگی وا شددددددددد :دی  امروز هم رفتیم خرید لوازم مهد ...  آهان امروز رفتم مشاوره ... مشاور مهد خانم چیت ساز مثل اینکه مشاور مطرحی هستن ... تا حالا نرفته بودم برام جالب بود ... از روی دستخطم روانشناسی میکردن ... یه جورایی حس فال قهوه بهم دست داد  البته میتونم بگم 99% حرفاشون درست بود کلی هم راهکار های جالب دادن بهم ... ولی خوب 45 دقیق 80 تومن  روزای نسبتا خ...
19 مرداد 1393

324. این روزها

چند روزه مهد میبرمت ... 1-2 ساعت در روز و خودمم میشینم اونجا به کتاب خوندن :) خاله مربی رو دوست داری و با نی نی ها بازی میکنی اساسی ولی خوب حسابی جیغ هم میزنی ... یکی هم اینکه نوبتی سوار اسباب بازی شدن رو بلد نیستی :) 3 شب پیش بردمت حموم یه لحظه دیدم جیغ میکشی که فهمیدم اسپری لکه بر لباس رو زدی تو چشمت :( سریع با اب فراوون شستم در همین حین روش رو هم خوندم که نوشته بود با اب بشویید ... بعد زنگ زدم اورژانس اونا هم گفتن کارم درست بوده و بعد زنگ زدم به دکتر خاله فرناز اونم گفت مهم نیست ولی در آخر بردمت لبافی نژاد که اونا هم چک کردن و گفتن مشکلی نیست شکر خدا :* آخه فضولچه تو به اون چیکار داشتی ؟؟؟ کلماتی که میگی خیلی بانمک شده ... بابا بهت ...
14 مرداد 1393

323. کلمات جدید

دایره ی لغاتت بسی گسترده شده ... تقریبا همه چی رو میگی دیگه تقریبا هم درست میگی همه رو :* باگوگک! یعنی بادکنک و هم پستونک  اسمها رو میگی ولی نه چندان درست ... بعد به سارینا که میرسی جیغ میزنی  دیروز دماوند بودیم و احمداقا اینا و خواهرشهناز و فرهاد اقا اومده بودن ... به پسر فرهاد اقا که 12 ساله س میگفتی نی نی   بعد گیر داده بودی به اون یکی پسرش هی میگفتی معینننننن :) اهان هرچیو بهت میگیم دست نزن شروع میکنی به ناز کردنش که مثلا حواس ما رو پرت کنی بعد خیلی بانمک میگی ناسیییییییییییییییی :* بعد دیروز داشتی دست به پریز برق میزدی میگم دست نزن برق خطر داره میگی برق ناسییییییییییییییییییی  اهان لباس و عباس رو ه...
9 مرداد 1393
1